X
تبلیغات
به وبلاگ شخصی حامدامتحانی خوش آمدید

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

 
 

 

 
 

به وبلاگ شخصی حامدامتحانی خوش آمدید

 
       

 
 

               

 
 
  آرشيو مطالب

فروردین 1392

دی 1390

مهر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

بهمن 1389

دی 1389

آبان 1387

مهر 1387

ادمه ی آرشیو ماهانه

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

ارتباط مستقیم با حرم امام حسین (ع)

فاطيما بهارمست

این شرح بی نهایت

مهدی قانع

نوشته های بارانی

 


  درباره وبلاگ



سلام به همه ی دوستان عزیز حامد هستم متولد 28/6/؟؟؟؟واهل وعاشق هنر .
بازیگر
گوینده
مجری

و...به هرحال درخدمتم کاری داشتید توی نظرات بگیدبرام بدرود
Email:hamed@yazd.irib.ir


 
  مطالب پیشین

اولین سلام

دوزخی کیست؟

دست مادرانمان را می بوسیم.....

مادر.....

شعري از وحيد يامين پور

چند شعر کوتاه عاشقانه از احمد شاملو

قدرت بسیار عجیب و باور نکردنی عشق !!

نیمروی دخترها و پسرها (طنز)

آخرین جملات قبل از مرگ ( جالب و خواندنی )

مهمان

پریشانم دوستان پریشان

میخواهم نابود شود

شعری ازحسین پناهی

اگر دوباره متولد می شدم…

 
  تبلیغات


تبلیغات



  آمار بازديد

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin

 


  اولین سلام
 
در اولین ماه بهار به همتون می گم سلام.....

امیدوارم که حالتون خوب باشه ....

                                       دنیا همه هیچ وکاردنیاهمه هیچ

                                        این هیچ زبهرهیچ در هیچ مپیچ


نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392

 



  دوزخی کیست؟
 


جعفر بن یونس، مشهور به «شبلى» ( ۳۳۵- ۲۴۷) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنید بغدادى، و استاد بسیارى از عارفان پس از خود بود. در شهرى که شبلى مى‏زیست، موافقان و مخالفان بسیارى داشت .

برخى او را سخت دوست مى‏داشتند و کسانى نیز بودند که قصد اخراج او را از شهر داشتند. در میان خیل دوستداران او، نانوایى بود که شبلى را هرگز ندیده و فقط نامى و حکایت‏هایى از او شنیده بود. روزى شبلى از کنار دکان او مى‏گذشت. گرسنگى، چنان، او را ناتوان کرده بود که چاره‏اى جز تقاضاى نانندید. از مرد نانوا خواست که به او، گرده‏اى نان، وام دهد .

نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلى رفت. در دکان نانوایى، مردى دیگر نشسته بود که شبلى را مى‏شناخت. رو به نانوا کرد و گفت: «اگر شبلى را ببینى، چه خواهى کرد؟» نانوا گفت: «او را بسیار اکرام خواهم کرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.» دوست نانوا به او گفت: «آن مرد که الآن از خود راندى و لقمه‏اى نان را از او دریغ کردى، شبلى بود .»

نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد که گویى آتشى در جانش برافروخته‏اند . پریشان و شتابان، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت . بى‏درنگ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست که بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد .

شبلى، پاسخى نگفت. نانوا، اصرار کرد و افزود: «منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شکرانه این توفیق و افتخار که نصیب من مى‏گردانى، مردم بسیارى را اطعام کنم .» شبلى پذیرفت.

شب فرا رسید . میهمانى عظیمى برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند . مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه کرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد .

بر سر سفره، اهل دلى روى به شبلى کرد و گفت: «یا شیخ! نشان دوزخى و بهشتى چیست؟» شبلى گفت: «دوزخى آن است که یک گرده نان را در راه خدا نمى‏دهد؛ اما براى شبلى که بنده ناتوان و بیچاره او است، صد دینار خرج مى‏کند!بهشتى، این گونه نباشد .»(کتاب حکایت پارسایان)


نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و چهارم دی 1390

 



 
 
اگر نیـت یک ساله دارید ، برنج بکارید

اگر نـیت ده ساله دارید ، درخت بکارید

اگر نـیت صد ساله دارید ، آدم تربیت کنید . . .


نوشته شده توسط حامد در شنبه شانزدهم مهر 1390

 



  دست مادرانمان را می بوسیم.....
 
در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست

نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه چهارم خرداد 1390

 



  مادر.....
 
مادر عزیزم به خاطر تمام مهربانیهایی که در حق من کردی و به من بال و پر دادی و مرا بالنده کردی و با سوختن خود عشق و شور در وجودم رشن کردی با همه وجودم و با تک تک سلولهایم دوستت دارم


نوشته شده توسط حامد در سه شنبه سوم خرداد 1390

 



  شعري از وحيد يامين پور
 
شما آبله هاي صورت تاريخ ايد
بو مي دهد دهان سرد كلامتان
بوي قليان انزوا
بوي پيپ
بوي قهوه 
راستي گفتم قهوه، حال...

....

فرهاد هيجاني شد 
و افتاد از دهان اسطوره!
از همان روز كه شيرين را كشت
... و به افسانه ي برلين آويخت!
يادم نمي رود كه  "طاهره" ي شعر گفته بود:
«پرهيزت از آنان باد
نيمه روشنفكران
كه نيم ديگرشان جبن است
نياز است»*

جبن و جزام يكي است براي تو اگر «چيزي» باشي

...

بردار نعش نفس گيرت را
از شانه هاي شاعرانه ي مان
اگر برنداري...
قصه را هاليوودي ميكنم!
تا تو نداني آخر شاهنامه
خوش است يا نه

...

شما آبله هاي صورت تاريخ ايد
فانتزي باش... دروغ بگو... پروتستان باش!
اگر هستي چيزي باش
كه صدايت كنيم 
تا به لعنت خدا بيارزي!

 

 


آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند
بيدارش نماييد که بسی خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خويش به منزل برساند



آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر


نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390

 



  چند شعر کوتاه عاشقانه از احمد شاملو
 
 

در نگاه ات همه ی مهربانی هاست:
قاصدی که زندگی را خبر می دهد.
و در سکوت ات همه ی صداها:
فریادی که بودن را تجربه می کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


تو که ای؟ سرو آزاده ی من
نور چشم خدا داده من
چشم تو، جام من، باده ی من
تو امیدم، توانم، بقایم.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سالها دل بمهر تو بستم
پشت خود را ز غمها شکستم
نیمه شبها براهت نشستم
تا شود از تو روشن سرایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چون روی بامدادان ز پیشم
غمزده، خسته جان، دلپریشم
بی خبر از دل و جان خویشم
همدم غم، اسیر بلایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تا که شب سوی من باز گردی
بادل خسته همراز گردی
همدم جان ناساز گردی
بر فلک هست، دست دعایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من ز دنیا، تو را برگزیدم
رنج بی حد بپایت کشیدم
تا شود سبز، باغ امیدم ـ
جان ز تن رفت و نیرو ز پایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زندگی بی تو، شوری ندارد
بی تو جانم سروری ندارد
چشم من بی تو نوری ندارد
ای جمال تو نور و ضیایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یادم آید یکی نیمه شب بود
در تن و جان تو سوز تب بود
جان من زین مصیبت بلب بود
شاهدم گریه ها یهایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بی خبر بودی از زاری من
غافل از رنج بیداری من
فارغ از درد و غمخواری من
و آنهمه ندبه و ناله هایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بودی آن عهدها خاکبیزان
میخرامیدی افتان و خیزان
من بدنبال تو اشکریزان
تا که در پای تو سر بسایم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بود آن روزگاران، شبانم
نرگسی مست تر از شرابم
سیمگون سینه، چون ماهتابم
رفت از کف جمال و صفایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بلبل من! نوای تو خواهم
عمر را در هوای تو خواهم
زندگی را برای تو خواهم
تو بپائی اگر من نپایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
شانه ات مجاب ام می کند
در بستری که عشق
تشنه گی ست
زلال شانه های ات
هم چنان ام عطش می دهد
در بستری که عشق
مجاب اش کرده است.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تـن تـو آهـنگی است
و تـن من کلمه ای است
که در آن می نـشیند
تا نـغمه ای در وجود آیـد
سروده ی که تـداوم را می تـپد
در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست:
قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد.
و در سکـوتـت همه صداها
فـریـادی که بـودن را
تـجربـه می کـند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عـشق
خـاطره یی ست به انتـظار ِ حـدوث و تـجـدد نـشسته٬
چـرا کـه آنـان اکـنون هـر دو خـفـته انـد.
در ایـن سوی بـستر
مـردی و
زنـی
در آن سـوی.
تــندبـادی بـر درگـاه و
تـندبـاری بـر بـام.
مـردی و
زنـی
خـفته.و در انتـظار ِ تـکرار و حـدوث
عــشقی
خـسته.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی که چنان بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید
وآنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من کیم؟ گنج مهر و وفایم
من کیم؟ آسمان سخایم
من کیم؟ چهره یی آشنایم
مادرم، جلوه گاه خدایم
من کیم؟ عاشق روی فرزند
جان من پر کشد سوی فرزند
بر نخیزد دل از کوی فرزند
عاشقم، عاشقی مبتلایم


نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

 



  قدرت بسیار عجیب و باور نکردنی عشق !!
 


 


این خبر بیشتر به یك داستان عاشقانه شباهت دارد، بنابراین خواهش می‌كنیم یك شمع بگذارید كنار همین صفحه، یك موسیقی آرام هم پخش كنید و صدایتان را خمار كنید و آرام بخوانید! اگر فیلم «با او حرف بزن» ساخته تحسین شده پدرو آلمادوار را دیده باشید شاید این خبر برایتان كمی آشنا باشد.

ماجرا به مردی به نام جانگ یوهوا برمی‌گردد كه همسرش از سال2000 میلادی طی حادثه‌ای به كما می‌رود، اما این مرد كشاورز چینی با تلاش‌های مستمر خود همسرش را كه سال‌ها در ‌اغما بود و زندگی گیاهی داشت، به هوش آورد. او در 11 سال گذشته هر روز برای همسرش آواز خواند تا نهایتا حال همسرش به صورت معجزه‌آسایی تغییر كرد.

همسر جانگ به علت سانحه‌ای پزشكی از سال 2000 تاكنون زندگی گیاهی داشت. جانگ از مشاهده این كه همسرش در كما است بشدت غمگین بود، اما از آنجا كه دیگر نمی‌توانست هزینه‌های بیمارستان را پرداخت كند، ناگزیر همسرش را به خانه آورد. او می‌گوید پولی برای مداوای همسرش در بیمارستان نداشته، ناامید بوده، اما باور داشته‌ كه همسرش آواز خواندن او را دوست دارد ، بنابراین هر روز برای او آواز «محبوب در قلب من» را خوانده است.

این آواز برای چندین سال تنها پل ارتباطی جانگ با همسرش بود. با گذشت 6 سال جانگ یوهوا متوجه شد كه پس از خواندن آواز، قطره‌های اشك در گوشه چشمان همسرش جمع می‌شود، اما او همچنان بیهوش است.

جانگ باور داشت كه همسرش رو به بهبود است و برای همین به آواز خواندن و گفت‌وگو با او ادامه داد. بعد از 2 سال، همسر یوهوا زیر لب چیزی را زمزمه كرد و سرانجام از اغما بیرون آمد. از این لحظه‌ زندگی برای كشاورز چینی به شكل سریال «آینه» شیرین شد.

همسر یوهوا در سال 2008 یك نوزاد دختر سالم به دنیا آورد. این زن واقعا مصمم بود تا محبت همسرش را جبران كند و با تولد نوزاد دختر این زوج چینی، امید بار دیگر به خانواده آنها بازگشت.

او هنوز هم هر روز شعر محبوب در قلب من را برای همسرش می‌خواند، اما این بار زن و شوهر هر دو در كنار یكدیگر این آواز را زمزمه می‌كنند.


نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

 



  نیمروی دخترها و پسرها (طنز)
 


دخترها
۱. توی ماهیتابه روغن میریزن

۲. اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میكنن

۳. تخم مرغها رو میشكنن و همراه نمك توی ماهیتابه میریزن

۴. چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میكنن

پسرها
۱. توی كابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن

۲. توی كابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میكنن

۳. ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن

۴. توی ماهیتابه روغن میریزن

۵. توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

۶. یه دونه تخم مرغ پیدا میكنن

۷. چند تا فحش میدن

۸. دنبال كبریت میگردن

۹. با فندك اجاق گاز رو روشن میكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره

۱۰. ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!

۱۱. ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن

۱۲. تخم مرغی كه از روی كابینت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك میكنن

۱۳. چند تا فحش میدن و لباس میپوشن

۱۴. میرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن

۱۵. تلویزیون رو روشن میكنن و صداش رو بلند میكنن

۱۶. روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن

۱۷. تخم مرغها رو میشكنن و توی ماهیتابه میریزن

۱۸. دنبال نمكدون میگردن

۱۹. نمكدون خالی رو پیدا میكنن و چند تا فحش میدن

۲۰. دنبال كیسهء نمك میگردن و بلاخره پیداش میكنن

۲۱. نمكدون رو پر از نمك میكنن

۲۲. صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون

۲۳. نمكدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن

۲۴. بوی سوختگی رو استشمام میكنن و میدون توی آشپزخونه

۲۵. چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن

۲۶. توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن

۲۷. با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن

۲۸. صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون

۲۹. سریع برمیگردن توی آشپزخونه

۳۰. تخم مرغهایی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن

۳۱. ماهیتابه رو میندازن توی سینك

۳۲. دنبال ظرفهای مسی میگردن

۳۳. قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن

۳۴. چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن

۳۵. یاد نمك میفتن و میرن نمكدون رو از كنار تلویزیون برمیدارن

۳۶. چند ثانیه فوتبال تماشا میكنن

۳۷. یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه

۳۸. روی باقیماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن

۳۹. چند تا فحش میدن و بلند میشن

۴۰. نمكدون شكسته رو توی سطل میندازن

۴۱. قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میكنن

۴۲. چند تا فحش میدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زیر آب میگیرن

۴۳. با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن

۴۴. پارچه رو كه توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میكنن

۴۵. نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن


نوشته شده توسط حامد در جمعه بیست و نهم بهمن 1389

 



  آخرین جملات قبل از مرگ ( جالب و خواندنی )
 
آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن…
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره…
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بیخطره؟
آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه…
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد…
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست…
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد…
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی…
آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه…
آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟


آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره…
آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم…
آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…
آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند…
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است…
آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها…
آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری…
آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده…
آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم…
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره…
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه…
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم…
آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟

نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و سوم بهمن 1389

 



  مهمان
 

شعری درموردمهمان
امشب آن حسرت ديرينه من
در بر دوست به سر مي آيد
در فروبند و بگو خانه تهي است
زين سپس هر كه به در مي آيد
شانه كو تا كه سر و زلفم را
در هم و وحشي و زيبا سازم
بايد از تازگي و نرمي و لطف
گونه را چون گل رويا سازم
سرمه كو تا كه چو بر ديده كشم
راز و نازي به نگاهم بخشد
بايد اين شوق كه دردل دارم
جلوه بر چشم سياهم بخشد
چه بپوشم كه چو از راه آيد
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگويم كه ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه اي دخترك خدمتكار
گل بزن بر سر وبر سينه من
تا كه حيران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق ديرينه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست كه از پنجره ها
بيندم در بر او مست و پريش
آنچنان جلوه كنم كو ز حسد
پرده ابر كشد بر رخ خويش
تا چو رويا شود اين صحنه عشق
كندر و عود در آتش ريزم
ز آن سپس همچو يكي كولي مست
نرم و پيچنده ز جا برخيزم
همه شب شعله صفت رقص كنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش كشد
مست آن گرمي آغوش شوم
آه گويي ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا مي آيد
اي خدا اوست كه آرام و خموش
بسوي خانه ما مي آيد


نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و سوم بهمن 1389

 



  پریشانم دوستان پریشان
 


پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

تقديم به همه انسان ها


نوشته شده توسط حامد در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389

 



  میخواهم نابود شود
 


او که می خواهد مرا نابود کند

اوکه مرافریب میدهد ومیخواهد مرا به اسفل السافلین بکشاند

او که قسم خورده است که نسل انسان را با خود به جهنم بکشاند

او که عزت نفس مرا را به ورطه نابودی می کشاند

او که خداوند اورااز درگاهش رانده است

او که دوست دارد مرا را در منجلاب ذلت وخواری ببیند

او که دائم درگوش من وامسال من نجوامی کند ومیخواهد ایمانمان را از مابگیرد

او که هرروز انواع حیله ونیرنگ را به من وامسال من یاد میدهد که برای چند روز خوشی در این دنیا همنوعانم را بفریبم

او که میخواهد انسانها روح خداوند را در وجودشان نادیده بگیرند

او که زشتیهای مرا در نزدم زیبا جلوه میدهد

او که وقتی بچه هایش مرابفریبند شادوخندان میشود

بیچاره بچه هایش که از نسل انسان هستند وخیال میکنند که مارا فریب داده اند در صورتیکه این شیطان است که آنهارا فریب می دهد وکم کم نور الهی را در درون خود از بین می برند

کاش قدرتی داشتم که به آنها بفهمانم که خداوند چه دنیای زیبایی را برای آنها تدارک دیده است به شرط آنکه خودرا برای خدا خالص کنندوفریب او رانخورند
کاش

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه دهم بهمن 1389

 




 
 

 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by actor-he This Themplate  By Theme-Designer.Com